تبليغاتX
من!!!
خاطرات و مقالات و اخبار و سرگرمی
روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد.
شيوانا از زن پرسيد:" آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي کند؟! " زن پاسخ داد: "آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي کند!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده!"
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت:" به مرد زندگي اش مشکوک شده است. او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني پولدار و بيوه است صميمي شده است. زن به شيوانا گفت که مي ترسد مردش را از دست بدهد. شيوانا از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند.
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامي که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت:" اي کاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي گرفتم. او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است که او ديگر زن و زندگي را ترک کرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد." زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد. شيوانا دستي به صورتش کشيد و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي کرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.
سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا کردند. او را در حالي که بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشيدند. مرد به محض اينکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند که نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت:" اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد."
بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني کرده بود. يک سال بعد زن هديه اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد:" شوهرت چطور است؟! "
زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم! به همين سادگي!"
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:52  توسط امیر شصتی  | 

برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زير اعلام می شود :

امريکا : 8 ساعت کار , 8 ساعت استراحت , 2 ساعت ماندن در ترافيک , 2 ساعت تفريح ناسالم  , 2 ساعت تماشای تلويزيون , 2 ساعت کار با اينترنت

فرانسه : 8 ساعت کار , 6 ساعت استراحت , 2 ساعت قدم زدن در خيابان , 4 ساعت کتاب خواندن , 2 ساعت حرف زدن عليه تلويزيون , 2 ساعت خنديدن

ايتاليا : 4 ساعت کار , 8 ساعت خواب , 4 ساعت غذا خوردن , 6 ساعت حرف زدن , 2 ساعت خيابان گردی

آلمان : 8 ساعت کار , 8 ساعت خواب , 2 ساعت اضافه کار , 2 ساعت تماشای مسابقات تلويزِيونی , 2 ساعت مطالعه , 2 ساعت فکر کردن به خودکشی

کوبا : 8 ساعت کار , 8 ساعت تفريح , 4 ساعت خواب , 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو

عربستان سعودی : 8 ساعت تفريح همراه با کار , 6 ساعت تفريح همراه با خريد در خيابان , 10 ساعت خواب

مصر : 4 ساعت کار , 8 ساعت خواب , 8 ساعت کشيدن قليان , 2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم , 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته

هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار , 6 ساعت خواب , 6 ساعت تماشای فيلم , 2 ساعت جستجو برای محل خواب , 2 ساعت برای رد شدن از خيابان

پاکستان : 4 ساعت کار غير مجاز , 8 ساعت خواب در حين کودتا , 8 ساعت اعتراض عليه کودتا , 4 ساعت فرا ر از دست پليس

ايران : 8 ساعت خواب , 8 ساعت استراحت , 2 ساعت حرکت در ترافيک , 1 ساعت کار  ,3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت , 2 ساعت بحث در مورد فلسفه و سياست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:32  توسط امیر شصتی  | 

مردمان عجیبی هستیم!

بی شک مردمان عجیبی هستیم !

از یک طرف عرب ستیز ترین ملت گیتی هستیم و از طرف دیگر گذرنامه های تک تکمان ممهور است به مهر سفارت امارات متحده ی عربی در جوانی و عربستان در کهنسالی ! از آن طرف دم زدن از وطن پرستی و تمدن 2500 ساله مان گوش فلک را کر کرده و از این طرف به سختی توان جمع کردن یک میلیون امضا برای جلوگیری از تغییر نام خلیج فارس را داریم ، در همان حال که به راحتی نیم میلیون پیامک در یک ساعت برای عادل فردوسی پور و برنامه اش می فرستیم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:18  توسط امیر شصتی  | 

شايد جالب باشد كه بدانيد حلقه اي كه افراد به هنگام پيوند زناشويي بدست مي كنند و اين حلقه نشاني از تعهد و وفاداري همسران است برگرفته از آيين پاك ايران باستان است.

اين ارتباط نزديك ريشه در نگاره ي زيباي فروهر كه بسيار آن را مشاهده كرده ايم دارد.اما پيش از آن بايد به شرح معاني بسياري كه اين نگاره ي زيبا در خود نهفته دارد بپردازيم.

 

بررسي نگاره فروهر

اين نگاره كه به شكل شاهين است در بسياري از سنگ نبشته ها و آثار قبل از اسلام مشاهده ميشود. در زمان هخامنشيان مهر سلطنتي بوده و گفته ميشود پس از ورود اسلام به ايران براي حفظ اين نماد نياكان ما به آن رنگ ديني داده اند و آموزش هاي دين زرتشت را به آن نسبت داده اند كه اين آموزش ها و مفاهيم نهفته در اين نگاره به شرح زير است:

1-چهره نيم تنه پيرمرد در اين نگاره نشان از دانش و تجربه است و اشاره به فروغ اهورايي وهومن يا دانش دارد.

 

2-حلقه ي دايره اي بزرگ كه پيرمرد از آن عبور كرده نشان دهنده ي اين است كه اين جهان خاكي گذرا است و هركس و همه چيز بايد در راستاي نظم طبيعت قرار داشته باشد و در جهت آباداني اين جهان تلاش كند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:10  توسط امیر شصتی  | 

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا »! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

- چهل روبل .

-نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .

- دو ماه و پنج روز

-دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلي‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد .

- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار . «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »

و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد .

دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده .

تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟

چشم چپ«يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت .

- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .

فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد . براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد .

پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم . …

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد .

« يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم

- امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .

- خيلي خوب شما، شايد …

- از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند .

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !

- من فقط مقدار كمي گرفتم .

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد :

من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر .

- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … يكي و يكي .

يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .

به آهستگي گفت: متشكّرم

جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .

پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

- به خاطر پول .

- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .

- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود

آنتوان چخوف
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:8  توسط امیر شصتی  | 

بنا بر يک تحقيق علمي، ميزان باکتري‌ها و ميکروب‌هاي موجود روي دکمه‌هاي کامپيوتر، بيشتر از مقدار متوسط اين موجودات بر سنگ سرويس‌هاي بهداشتي است.
به گزارش خبرنگار «تابناك» از پاريس، در پي تقاضاي مجله «ويچ کامپيوتر»، يک بيولوژيست به وسيله ميکروسکوپ‌هاي الکترونيکي، کيبوردهاي يک شرکت عمده را مورد آزمايش قرار داده و نتايج شگفت‌‌آور آن را در اختيار اين مجله قرار داده است.

در اين بررسي، پنج کيبورد مورد آزمايش شده از ميان کيبورد‌هاي يک شرکت صاحب نام انگليسي، 150 برابر ميزان قابل قبول موجودات مضر براي سلامتي انسان در محيط کار را نشان داده و حاكي از آن است كه وجود موجودات ميکروسوپي مضر بر بقيه کيبوردها، پنج برابر سنگ توالت‌هاست.
بر پايه تحقيقات انجام شده، اصلي‌ترين علت وجود ميکروب‌ها و باکتري‌ها، تميز نكردن کيبوردها از يك سو و تماس هميشگي دکمه‌ها با انگشتان آلوده کاربران، از سوي ديگر است.

در اين زمينه، بيولوژيست‌ها و مسئولان بهداشتي، دو عامل اصلي را در انتقال و رشد ميکروب‌ها و باکتري‌ها روي کيبوردها ذکر مي‌کنند:
يکي از عوامل اصلي، انتقال ميکروب‌ها و باکتري‌هاي انگشتان آلوده کاربران است. در حالت عادي، افراد در مدت يک ساعت، بارها دست خود را به دهان و بيني مي‌برند و ميکروب‌هاي موجود در اين نواحي را با زدن کيبورد به دکمه‌هاي آن منتقل مي‌کنند. از سوي ديگر، افراد پس از بيرون آمدن از توالت با دست‌هاي آلوده، ميکروب‌هاي موجود بر دست‌ها را به کيبورد منتقل مي‌کنند؛ اين موضوع بيشتر درباره افرادي صادق است که پس از بيرون آمدن از توالت، دست‌هاي خود را نمي‌شويند.

دومين عامل رشد ميکروب‌ها روي کيبوردها، تغذيه به هنگام کار كردن است، چرا که ريزه‌هاي غذايي که روي دکمه‌ها و شيارهاي کيبورد و اطراف آن به جاي مي‌ماند، لانه مساعدي براي توليد و تکثير آنهاست.
يکي از بيولوژيست‌هاي فرانسوي در اين باره مي‌گويد: تغذيه به هنگام کار با کيبورد و با دست‌هاي نشسته، مثل اين است که فرد در توالت غذاي خود را صرف کند و حتي بدتر.

در يک نظرسنجي در همين زمينه، بيش از 10 درصد کاربران کامپيوتر، هرگز کيبورد خود را تميز نمي‌کنند و 20 درصد هم هرگز به فکر نظافت موس کامپيوتر خود نيستند.
توصيه مسئولان بهداشتي به عنوان پيشگيري از ابتلا به ميکروب‌هاي کيبوردي، شستن دست‌ها با صابون پس از کار کردن با اين وسيله و پيش از غذا و پرهيز از خوردن در هنگام كار و نظافت کيبوردها در فواصل کوتاه با اسپري‌هاي مخصوص است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط امیر شصتی  | 

متاسفانه %80 ازدواجها از انگيزه هاي غلط و خود خواهانه
نشات ميگيرند توجه كنيد:
1- فشار اطرافيان: تـاثيراتي است كه دوستان،خانواده،جـامـعـه و حتي عقايد شما بر شما تحـــميـــل مـي كنند.
پيامي كه مضمون آن اينچنين است: "تو بايد در يك رابـطه بـا جــنس مخــــالف خود باشي و يا حتما ازدواج كني، اگر رابــطه نداشته باشي و يا ازدواج نكرده باشي حتما عيبي در تـو وجــود دارد." در جــامعه فـــشار زيادي به افراد مجرد تـحمـــيل ميگردد اما ديگر زمان آن فرا رسيده است كه آنها را بـه حـــــال خود رها كنيم و بياموزيم كه تجرد آنها را درك كــرده و ارج نـهـــيم. هر فردي مختار است مجرد بماند و يا ازدواج كند.
2- رهايي از تنهايي و افسردگي: بسياري از افراد تنها به اين خاطر كه تنها هستند( و يا از تنها ماندن هراس دارند) و يا مايوس ميباشند تن به ازدواج ميدهند. آنها تصور ميكنند كه ازدواج مشكل آنها را مرتفع ميكند. اما در اين شرايط معمولا فرد قادر به يك گزينش صحيح نميباشد و احتمال آنكه فرد با شخص نامناسبي ازدواج كند زياد است. يك انسان نااميد و تنها پس از ازدواج نيز تنها خواهد ماند. برخي افراد تا آن حد از لحاظ عاطفي تهي ميباشند كه اميدي به يك ازدواج موفق با هيچ فردي را احتمال نميدهند. در نهايت نيز اينگونه افراد گرفتار روابط محنت زا و غم انگيزي ميشوند.
3- عطش جنسي: برخي افراد آنقدر غرق در غرايض جنسي خود ميبانشد كه جز روابط جنسي به چيزي ديگري نمي انديشند. آنها رابطه جنسي را به يك رابطه صميمانه و دراز مدت ترجيح ميدهند. اين گونه افراد تنها بدنبال يك همخوابه ميباشند تا يك همسر خوب. اينگونه ازدواجها نيز پس از مدتي به سردي گراييده و از هم ميپاشد. اين انگيزه معمولا در مردان مشاهده ميشود و تعداد آنها هم كم نيست.
4- گريختن از واقعيات زندگي خود: بسياري از افراد ازدواج ميكنند نه به اين خاطر كه شخص مناسبي را براي ازدواج يافته اند، بلكه به جهت آنكه عذري براي دوري گزيدن از مشكلات و واقعيات زندگي خود تراشيده باشند. زندگي اينگونه افراد عاري از شور و اشتياق و هدف مشخص ميباشد. اما جاي آنكه راه حل را درون خودشان بيابند ازدواج كرده و تصور ميكنند با ورود فرد ديگري در زندگيشان، زندگي آنها نيز از سكون و كسالت آوري بيرون خواهد آمد.
5- گريختن از رشد و بالندگي: اينگونه افراد تنها به اين منظور ازدواج ميكنند كه فرد ديگري مسئوليت مراقبت از انها را به عهده گيرد. اينگونه افراد معمولا از لحاظ عاطفي به شريك خود وابسته ميشوند. اينگوه ازدواجها در موارد زير نمود بيشتري دارند:
·   ازدواجهايي كه اختلاف سني فاحشي ميان دو فرد وجود دارد.
·   در ازدواجهايي كه اختلاف فاحشي در قدرت مالي و يا موفقيت شغلي دو فرد وجود دارد.
·   ازدواجهايي كه مغايرت محسوسي در سبك زندگي دو فرد وجود دارد.
6- احساس گناه: برخي افراد كه پيش از ازدواج با فردي رابطه دراز مدت داشته اند تن به ازدواج با فرد ميدهند به اين خاطر كه از ترك كردن شريك خود هراس دارند كه پس از رفتن آنها چه بر سر شريكشان خواهد آمد. همچنين احساس گناه ميكنند زيرا كه تصور ميكنند آنطور كه بايد و شايد رفتار پسنديده اي نسبت به شريك خود نداشته اند و يا متقابلا لطفهايي كه شريكشان در حق آنها روا داشته را جبران نكرده اند. هنگامي كه فرد از روي احساس گناه و عذاب وجدان و نه از روي عشق واقعي تن به ازدواج با فردي ديگر ميدهد ثمري جز ناكامي و نابودي هر دو فرد در پي نخواهد داشت.
7- پر كردن خلاء احساسي و معنوي: اينگونه افراد داراي حس پوچي و بي ارزشي ميباشند و ميخواهند توسط فرد ديگري خلاء وجودي خود را به گونه اي پر كنند اما بايد آگاه باشند كه هر ميزان هم كه فرد مقابلشان آنها را دوشت داشته باشد قادر به پر كردن خلاء هاي زندگي آنها نميباشد.
8- پذيرش اجتماعي: جامعه به افراد مجرد به چشم يك انسان متهم مينگرد. اين جمله را در درب ورودي بسياري از رستورانها و يا مراكز ديگر زياد ديده ايد: "ورود افراد مجرد ممنوع" و يا بسيار از موسسات و ادارات افراد مجرد را به استخدام خود در نمياورند. بنابراين ازدواج انگيزه اي ميگردد براي جوانان تا در جامعه مورد پذيرش قرار گيريند.
9- تامين مخارج زندگي: اينگونه ازدواجها در زنان بيشتر به چشم ميخورد كه به منظور تامين نيازهايشان با مرد ثروتمندي تن به ازدواج ميدهند.
10- اعتماد بنفس پايين: برخي افراد با نخستين فردي كه به آنان پيشنهاد ازدواج ميدهد ميپذيرند و ازدواج ميكنند. اينگونه افراد به لحاظ اعتماد بنفس پايينشان ميپندارند قابل دوست داشتن نبوده و يا ارزش، زيبايي، محاسن و هنر كافي در خود سراغ ندارند كه فردي شيفته آنان گردد. آنان از ترس آنكه نكند فرد ديگري آنان را نپسندد و شايد اين آخرين فرصتي باشد كه در زندگي برايشان ايجاد گشته، شتابزده تن به ازدواج ميدهند.(مانند دختراني كه خيلي زود ازدواج ميكنند)
11- اخذ تابعيت كشور ديگر: اينگونه افراد براي اخذ تابعيت كشور خاصي تن به ازدواج ميدهند كه يك ازدواج مصلحتي محسوب ميگردد.
12- بي ارزش شمردن ارزش خود: اينگونه طرز تفكر در زنان به چشم ميخورد. اينگونه زنان و يا دختران چنين ميپندارند كه وظيفه يك فرد تامين مخارج معيشتي و وظيفه يك زن تنها برآورده ساختن نيازهاي جنسي مرد ميباشد. آنها ارزش زن را در سطح يك همخوابه صرف ميدانند. يكي از عللي كه دختران جوان با مردان مسن ازدواج ميكنند همين مسئله ميباشد.
به خاطر داشته باشيد كه بهترين سن ازدواج بر اساس مطالعات 32 سال ميباشد. بنابراين عجله نكنيد و با ديد گشوده شريك زندگي خود را برگزينيد. همچنين سعي كنيد پيش از بچه دار شدن حداقل 2 سال از ازدواج شما گذشته باشد تا رابطه شما با فرد مقابل به ثبات مطمئني رسيده باشد.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:49  توسط امیر شصتی  | 

ادوارد زهرابیان که در برخی نوشته‌های فارسی به نادرست "ظهرابیان" نوشته شده است، سال 1318 در تهران متولد شد. بهخاطر علاقه‌ای که از همان کودکی به معماری داشت، دوره متوسطه را در دبیرستان البرز می‌گذراند و دیپلم ریاضی می‌گیرد تا بتواند رشته معماری را در دانشگاه ادامه دهد. در کلاس‌های نقاشی دبیرستان خودش را باز می‌نماید تا جایی که در مسابقه طراحی نخستین نشانه دبیرستان البرز، برگزیده می‌شود و نشانه‌اش سال‌ها، بر سر در و سرکاغذهای این دبیرستان نقش می‌بندد

.
به واسطه شغل پدر، از بیشتر شهرهای کشور دیدن می‌کند و این سفرهای بسیار، سبب‌ساز آشنایی با تاریخ و فرهنگ کشورش می‌شود.در فاصله سال‌های دبیرستان تا دانشگاه، برای کمک به برادر بزرگتر که او هم معماری می‌خوانده است، پایش به  آتلیه‌های معماری باز می‌شود و در این راه بر تجربه‌های طراحی و رسامی‌اش افزون می‌گردد.مهمترین اتفاق هنری زهرابیان، در فاصله پیش از ورود به دانشگاه رخ می‌دهد. او به طور اتفاقی آگهی فراخوان طراحی نشانه هواپیمایی ملی ایران را که هنوز به "هما" شهره نشده بود، می‌بیند و نیرویی درونی، انگیزه‌ساز می‌شود تا طرحی دراندازد. به گفته خودش این طرح از پیش، در ذهن‌اش بوده و منتظر جرقه‌ای تا نمایان شود. او در پی نشانه‌ای بود تا هم پرواز را تداعی کند و هم بازگفت هنر ایران باشد. این شد که به جستجو در بازمانده‌های تخت جمشید و برگ‌های کتاب گریشمن، گرم شد تا هما را یافت و آن را به تجربه‌ رسامی در آتلیه دانشکده و دکتر فروغی، آماده ساخت و در مسابقه‌ای شرکت کرد که هوشنگ سیحون و تعدادی از استادان دانشکده هنرهای زیبا، انتخابگران آن بودند.این نشانه پذیرفته شد و یک سال و اندی بعد، نامه‌ای از هواپیمایی ملی ایران "هما" به شماره 512 و تاریخ 8/9/1341 دریافت کرد که به امضای مدیر عامل هواپیمایی، سرلشگر علی محمد خادمی رسیده بود. در آن نوشته بود:


آقای ادوارد زهرابیان
از اینکه در مسابقه آرم هواپیمایی ملی ایران شرکت نموده و برنده جایزه گردیدید تبریک می‌گوید و ضمنا به اطلاع می‌رساند که آرم نامبرده از طرف شرکت به ثبت قانونی رسیده است
.

 

او بابت طراحی این نشانه ماندگار فقط پانصد تومان جایزه گرفت. آثار مانا معمولا ارزان سفارش داده شده‌اند، نمونه‌اش 700 تومان اجرت طراحی نشانه اتومبیل پیکان که جمشید اخگر سال 1336 گرفت، یا 6000 تومانی که علی اصغر محتاج برای طراحی تیتراژ ماندگار "دلیران تنگستان" قرار شد بگیرد که هیچ پرداخت نشد!

زهرابیان پس از خلق این شاهکار، به ندرت کار گرافیکی دیگری کرد، مگر آنجا که ضرورت بود یا حدیث نفس. مانند نشانه‌ای که برای شرکت خود " پژوهش و عمل" (مشاوران برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای، معماری و مهندسی) طراحی کرد. نیز نشانه انجمن مهندسان معمار ارامنه ایران که در نمایشگاه آثار گرافیک طراحان ارمنی (که سال گذشته در خانه هنرمندان و به همت ادیک بغوسیان و هنریک

خاچاطوریان برپا شد به نمایش درآمد

آقای زهرابیان شما معماری خوانده‌اید، چه شد که سراغ طراحی نشانه رفتید؟


عرض کنم که رشته‌های هنری هیچ کدام از هم منفک نیست و هیچ رشته‌ای هم جدا از دیگر رشته‌ها نیست. زمانی که آرم هما را طراحی کردم، مربوط به سال 1340 می‌شود که آن زمان هنوز وارد دانشکده هم نشده بودم. در شرف کنکور دادن بودم. رشته‌ام را که از دوران کودکی انتخاب کرده بودم؛ معماری را دوست داشتم و برای اینکه بتوانم معماری بخوانم، بایستی دیپلم ریاضی می‌گرفتم. دوره دبیرستان در البرز بودم. اما همیشه مشغول کار هنری بودم و نقاشی و طراحی و مجسمه‌سازی می‌کردم، تا حدی که می‌توانستم نه اینکه بگویم بسیار عالی بود. دلخوشی من بود. این بود که کم و بیش از بقیه رشته‌های هنری آگاه بودم. همان زمان هم که آگهی منتشر شد که یک چنین آرمی به مسابقه گذاشته شده، مثل اینکه یکی به من گفته باشد برو ببین چه کار می‌کنی. اصلا به این امید هم نبودم که برنده بشوم، فقط دلم می خواست شرکت کنم.
من سفرهای زیادی داشتم و تقریبا تمام ایران را گشته‌ام، حتی همان زمان بچگی. به دلیل کار پدرم که اکثرا در شهرستان‌ها بود. شیراز خیلی می‌رفتم و با آثار هنری آن منطقه آشنایی داشتم. عکاسی هم در آن منطقه زیاد کرده بودم. طراحی آرم هما خود به خود در ذهن من آماده بود. فقط منتظر یک جرقه بود که این مسابقه پیش آمد. من هم بدون اینکه به برنده شدن فکر کرده باشم، در مسابقه شرکت کردم. با استفاده از یک سری موتیف‌های ایرانی طراحی کردم، چون فکر می‌کردم اگر این شرکت بخواهد نشانه‌ای داشته باشد که معرف ایران در همه جهان باشد، حتما باید با تمام تاریخ ایران پیوند خورده باشد، یا یک چیزی باشد که اگر کسی دید آن را بشناسد.
این بود که با تعریفی که از موتیف‌های ایرانی داشتم، بهترین الگویی که می‌شد انتخاب کرد، پرنده‌ای می‌توانست باشد که یونیک باشد و این یونیک بودن پرنده را فقط در اسطوره‌های ایرانی، همان طور که گریشمن هم در کتاب‌هایش ذکر کرده است، من فقط در تخت جمشید توانستم پیدا کنم. سرستون پرنده‌نمایی بود که سه خصلت متفاوت داشت: سر عقاب، گوش‌های گاو و یال‌های اسب داشت. شکل‌های دیگری هم هست که ویژگی‌های متفاوت داشته باشند، اما این پرنده بیشتر به موضوع ما نزدیک بود. البته این را هم بگویم که آن موقع هنوز "هما" مصطلح نشده بود. این خود به خود وصل شد به هواپیمایی ملی ایران.


یعنی شما به سه حرف ه ، م ، الف فکر نکردید که می‌شود هما؟


چرا به هر حال موضوع ما هواپیمایی ملی ایران بود. ایران ایر هم آن موقع نبود. این کلمه هما در کتاب‌های گریشمن هم آمده است که نام این پرنده است. ولی این خود به خود به هم مربوط شد.


چطور از برگزاری مسابقه با خبر شدید؟


فراخوانش را روزنامه کیهان و اطلاعات چاپ کردند. حدودا پاییز 1340 بود. وقتی که آرم من انتخاب و ثبت شد، یک سال بعد به من نامه دادند که کار شما ثبت شده است. من حتی سرکاغذ هم برایشان با همان طرح هما طراحی کرده بودم و حتی نحوه جایگیری‌ آرم روی بدنه هواپیما را هم پیشنهاد کرده بودم. البته آن موقع هواپیماها جت نبود، پروانه‌ای و ملخی بود. قبل از فرستادن آرم، عکسی از آن گرفتم و بعد فرستادم ولی الان نمی‌دانم آن عکس کجاست. حتی انتخاب رنگ هم کرده بودم. رنگی که من پیشنهاد داده بودم آبی فیروزه‌ای یا همان پروس بود، ولی خوب الان سرمه‌ای شده است.


نوشته هواپیمایی ملی که داخل آرم بود، خوتان طراحی کردید؟


آن موقع می‌گفتند که نوشته شرکت هواپیمایی ملی ایران، یک جوری در خود آرم باشد که به نظر من درست نبود. البته آن موقع روال این جور بود، تا هر چه بیشتر بتوانند به مخاطب بفهمانند که موضوع آرم چیست. ولی واقعا نیازی نبود. این موضوع مربوط به سال 40 است و تا حالا حدود 46 - 47 سال از آن می‌گذرد. در این مدت هیچ وقت صحبتی نشده که طراح این آرم من هستم، کسی هم توجه نمی‌کرد. بعضی‌ها هم که می‌دانستند، فکر می‌کردند من از این مملکت رفته‌ام و اینجا نیستم. بعضی از کسانی که آگهی‌هایی برای هما طراحی کرده بودند، از این فرصت استفاده کرده بودند و طرح را به اسم خودشان معرفی کرده بودند. نمی‌خواهم اسم‌شان را ببرم.


آقای هوشنگ ارومیه، خودشان را طراح این آرم معرفی کرده بودند

.
خوب دوستان من می‌دانستند که این آرم را من طراحی کرده‌ام و این یکی از افتخارات من است. یک روز یکی از دوستان به من تلفن کرد که " فلانی نمی‌دانستم که ما را سرکار می‌گذاری! تو که می‌گفتی این آرم را تو طراحی کردی، برو بین در کتاب نشانه‌های آقای ممیز اسم یکی دیگر را به عنوان طراح آرم هما نوشته شده". من رفتم کتاب را خریدم و دیدم که اسم من نیست. در حالی که واقعا دست و پایم از عصبانیت می‌لرزید، زنگ زدم به آقای ارومیه. گفتم فلانی هستم که گفت:" بجا نمی‌آورم، کارت چیه". گفتم آن آرمی که شما به اسم خودتان معرفی کرده‌اید، من طراحی کرده‌ام.


این اتفاق مربوط به چه سالی است؟


این داستان مال بیست پیش است. تا من گفتم که طراح هما من هستم، دستپاچه شد و گفت اجازه بدهید من خدمت‌تان برسم و توضیح بدهم. من گفتم نیازی به توضیح نیست و تلفن را قطع کردم. بعد رفتم پیش آقای ممیز. گفتم آقای ممیز شما که می‌خواهی این کار را بکنی یک سوالی چیزی می‌کردی، یک پرس و جویی می‌کردی، حداقل بگو که می‌خواهی این کتاب را چاپ کنی، که این چنین اشتباهاتی پیش نیاید. حالا الان من هستم و توانستم این اشتباه را مشخص کنم ولی ممکن است کسانی نباشند و دیگران هم ندانند و فردا روزی اصلا باور نکنند که طراح این آرم فلانی است. آقای ممیز گفت شما به چه دلیلی این حرف‌ها را می‌زنید؟ من هم نامه هواپیمایی را نشان‌ دادم و گفتم به این دلیل. من این آرم را طراحی کردم و این هم تنها دلیلش. نامه رسمی هواپیمایی را به ایشان دادم. خوب ایشان اطلاع نداشت که طراح این آرم من هستم. ایشان یک سری اطلاعات را از هم‌دوره‌ای‌ها و دوستانش جمع‌آوری کرده بود و کتاب نشانه‌ها را جمع‌آوری کرده بود. خوب البته زحمت زیادی هم کشیده بود.


آقای ممیز چه کردند؟


آقای ممیز گفتند خوب یک فتوکپی از این نامه به من بدهید در اولین کتابی که چاپ کردم این را توضیح می‌دهم. بعدا آقای ممیز به من تلفن کردند که درباره آرم هما در فلان کتاب توضیح دادند.


منظورتان همین کاتالوگ مشاغل صنعت چاپ است که مجله صنعت چاپ منتشر کرد؟ چون فقط در همین کتاب است که آقای ممیز درباره آرم هما نوشته‌اند

.
بله. من هم از ایشان تشکر کردم. بعدها به خاطر آشنایی کلی مردم با آرم هواپیمایی ملی و اینکه خود شرکت هم احساس کرد دیگر نیازی نیست روی پایه این آرم، نوشته هما باشد و بهتر است که حذفش کنند. حالا ممکن است آن آقا این نوشته را حذف کرده باشد و به خاطر این کار عنوان طراح هما را به خودش داده باشد

!
تا جایی که اطلاع دارم، دوره متوسطه را در دبیرستان البرز گذرانده‌اید؟


دبیرستان البرز آن زمان یک جوری بود و آدم که می‌خواست هر روز برود مدرسه، فکر می‌کرد می‌خواهد برود پای دار! آقای مجتهدی آنجا واقعا نسق می‌گرفتند از بچه‌ها. حالا بچه‌ها با اعصاب راحت می‌روند سر کلاس. ما هر لحظه می‌ترسیدیم که غضب‌ آقای مجتهدی، مدیر دبیرستان یا آقای افشار، ناظم، ما را بگیرد و محروم از تحصیل و محروم از کلاس و بشویم.


واقعا این اتفاق می‌افتاد که کسی را از دبیرستان یا از کلاس اخراج یا محروم کنند یا فقط در حد ترساندن بجه‌ها بود؟


بله. خود من یکی از اینها بودم که یک هفته از کلاس درس محروم شدم! آنهم به خاطر اینکه فقط سر کلاس حرف زده بودم. فکر می‌کنم سال 1330 یا 1331 بود. جریانات سیاسی خیلی شدید بود و البرز هم خودش یک قطب آشوب بود. هر کسی را به دبیرستان البرز راه نمی‌دادند، مگر آشنا و پارتی داشت. خانواده ما هم دوستان فرهنگی داشتند که مرا به البرز معرفی کردند.
اوائل شروع مدرسه بود و هنوز یک ماه نشده بود که یک روز سر کلاس نقاشی من با بغل‌دستی‌ام، نمی‌دانم راجع به چه چیزی صحبت می‌کردم که آقای دولتشاهی، معلم نقاشی‌مان آتش‌اش من را گرفت، به من گفت فورا برو بیرون پیش آقای افشار، پدر و مادرت را بگو بیایند. پدر و مادرم آمدند مدرسه، ناراحت بودند که چی شده. به پدر و مادرم گفته بود که این آنقدر صحبت می‌کند که کلاس را به هم می‌ریزد. من که اصلا در کلاس صحبت نمی‌کردم، حالا یک بار این اتفاق افتاد. نهایتا یک هفته پشت در کلاس ایستادیم تا بعد اجازه دادند بروم سر کلاس. بعد آقای دولتشاهی دید که نقاشی من از همه بچه‌های کلاس بهتر است، خیلی با هم صمیمی شدیم. حتی بعدا در مسابقه طراحی آرم دبیرستان البرز، طرح مرا پذیرفتند و من طراحی کردم.

 

این آرم را دارید؟


نه ندارم. عکس‌اش را ممکن است در عکس‌های قدیمی بتوانم پیدا کنم. من کوه دماوند را کشیدم چون نماد و آرم رشته کوههای البرز است. در یک کادر دایره که به دو زبان فارسی و انگلیسی اسم دبیرستان البرز نوشته شده بود. یک کتاب باز شده دامنه دماوند بود و جلوی اینها یک مشعل روشن را طراحی کردم. دولتشاهی از این خوشش آمد و این را برنده اعلام کرد. بابت جایزه‌اش هم فکر کنم یک دوره شهریه نگرفتند.


بابت طراحی آرم هما چقدر جایزه گرفتید؟


بابت طراحی آرم هما پانصد تومان دادند، که کم نبود. البته زیاد هم نبود. چون اگر می‌خواستند جایزه‌ای درخور بدهند، مثلا باید ده هزار تومان می‌دادند.


هیات داوران آرم هما را می‌شناختید و اصلا اطلاع داشتید؟


من این مطلب را ده پانزده سال قبل فهمیدم که یکی از اعضای هیات ژوری، آقای هوشنگ سیحون، رییس دانشکده هنرهای زیبای آن زمان بودند. تا آنجا که متوجه شدم اصولا انتخاب آرم توسط ژوری دانشکده هنرهای زیبا انجام شد. آن را هم از اینجا متوجه شدم که یکی از دوستان من که در محافل آقای سیحون را می‌دید، آقای سیحون بهش گفته بود که فلانی یکی از هم‌کیشانت برنده شد! و این در خاطرش مانده بود و بعدا برای من تعریف کردند.


از دوران دانشکده هم بگویید

.
من در دانشگاه ملی معماری خواندم و به این افتخار می‌کنم. دانشگاه ملی تازه پا گرفته بود. البته آن موقع هم از این صحبت‌ها بود که بچه‌های دانشجو می‌گفتند استادان‌مان بی‌سواد هستند!
از کلاس دهم تا زمانی که وارد دانشکده بشوم به واسطه برادرم می‌رفتم تو آتلیه و به سال بالایی‌ها کمک می‌کردم. یادم هست برای پایان‌نامه یکی از دوستانش که استادش آقای دکتر فروغی بود، واقعا یک پروژه‌ای را هندل کردم که مربوط به راه آهن تهران بود و بهشان کمک کردم. صبح زود می‌آمد در خانه ما و من را برمی‌داشت می‌برد خانه آقای فروغی، چون در آتلیه آقای فروغی بود، ایشان توضیح می‌داد و من گوش می‌کردم. پایان‌نامه ایشان با درجه عالی پذیرفته شد و بیست گرفت. بعد هم رفت فرانسه. 
بچه‌های معماری همیشه کارشان در آتلیه است وقتی هم در آتلیه کار می‌کنند، همه به هم کمک می‌کنند. سال پایینی‌ها را به کمک خودشان می‌آورند. من هم به کمک سال بالایی‌ها می‌رفتم. دسن می‌کشیدم، طراحی می‌کردم، رنگ می‌کردیم و ... وقتی درسم تمام می‌شد، یا از مدرسه فرار می‌کردیم، چون علاقه داشتم می‌رفتم آتلیه تا به دانشجوها کمک کنم.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:58  توسط امیر شصتی  | 


10th grade

As I sat there in English class, I stared at the girl next to me. She was my so called "best friend". I stared at her long, silky hair, and wished she was mine. But she didn't notice me like that, and I knew it. After class, she walked up to me and asked me for the notes she had missed the day before and handed them to her. She said "thanks" and gave me a kiss on the cheek. I wanted to tell her, I want her to know that I don't want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don't know why.

کلاس دهم

وقتي سر کلاس زبان نشستم ..به بهترين دوسـتم و موهاي بلند و ابريشمينش چشم دوخنم و آرزو کــردم که کاش مال من بود ..ولي اون هيچ توجهي به من نداشت و ميدونستم که احساسي به من نداره . .بعد از کلاس اون به طرف من اومد و ازم جزوه هايي رو که ديروز گم کرده بود و  نداشت درخواست کرد من جزوه هارو بهش دادم و اون ازم تشکر کردو صورتمو بوسيد

همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم  


12th grade
The phone rang. On the other end, it was her. She was in tears, mumbling on and on about how her love had broke her heart. She asked me to come over because she didn't want to be alone, so I did. As I sat next to her on the sofa, I stared at her soft eyes, wishing she was mine.But she didn't notice me like that, and I knew it. After 2 hours, one Drew Barrymore movie, and three bags of chips, she decided to go to sleep. She looked at me, said "thanks" and gave me a kiss on the cheek. I want to tell her, I want her to know that I don't want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don't know why.

کلاس يازدهم

..تلفن زنگ زد ..خودش بود خيلي ناراحت بود و زير لب چيزايي با گريه ميگفت درباره اين که چه جوري قلبش از عشق  شکسته بود از من خواست برم اون جا که تنها نباشه و من رفتم ..تا روي مبل نشستم و به چشماي نازش خيره شدم آرزو کردم که کاش مال من بود .. ولي اون اين احساس رو  نداشت و من اينو مي دونستم .بعد از دوساعت و ديدن يه فيلم کمــدي و خوردن سه بسته چيپس ..تصميم گرفت که بره بخوابه ..به من نگاه کرد و گفت :متشکرم و ضورتمو بوسيد...

همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم    


Senior year
The day before prom she walked to my locker. My date is sick" she said; he's not going to go well, I didn't have a date, and in 7th grade, we made a promise that if neither of us had dates, we would go together just as "best friends". So we did. Prom night, after everything was over, I was standing at her front door step. I stared at her as she smiled at me and stared at me with her crystal eyes. I want her to be mine, but she isn't think of me like that, and I know it. Then she said "I had the best time, thanks!" and gave me a kiss on the cheek. I want to tell her, I want her to know that I don't want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don't know why.

سال آخر

روز قبل از جشن  اون به اتاق من اومد و بهم گفت که دوستش مريض شده و به نظر نمياد به اين زودي حالش خوب شه و  کسي رو ندارم که باهاش تو جشن شرکت کنم

منم کسي رو نداشتم که باهاش برم به جشن ....ما تو کلاس هفتم به هم قول داده بوديم هر موقع خواستيم بريم جايي و کسي رو نداشتيم ..مث دو تا دوست با هم به اون جا بريم ..شب جشن ..وقتي همه چي تموم شده بود ..من جلوي پله هاي خونه شون ايستاده بودم و به اون خيره شده بودم که داشت به من لبخند ميزد

 و با چشماي مث کريستالش به من خيـره شده بود ..من آرزو کردم که اون مال من بود  ولي اون اين جوري فکر نميکرد و احساس مـن رو نداشـت و من اينو مي دونستم ..اون گـــــــــفت :خيلي خوش گذشت ..مرسي ...وصورتــمو بوسيد

همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم



Graduation Day
A day passed, then a week, then a month. Before I could blink, it was graduation day. I watched as her perfect body floated like an angel up on stage to get her diploma. I wanted her to be mine, but she didn't notice me like that, and I knew it. Before everyone went home, she came to me in her smock and hat, and cried as I hugged her. Then she lifted her head from my shoulder and said, "you're my best friend, thanks" and gave me a kiss on the cheek. I want to tell her, I want her to know that I don't want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don't know why.

روز فارغ التحصيلي


روزا  و هفته ها و ماهها تا چشم به هم زدم گذشت و روز فارغ التحصيلي رسيـد ..من مي ديدم که اون مث يه فرشته خرامان خرامان رفت بالاي سن و مدرکش رو گرفت ..آرزو کردم که کاشکي مال من بود ولي اون احساس منو نداشت و من اينو خبر داشتم ..قبل از اين که همه برن خونه شون اون با لباس فارغ التحصيليش  اومد به طرف من و شروع به گريه کرد ..من اونو در آغوش گرفتم و دلداريش دادم ..بعدش اون سرشو از روي شونه من بلند کرد و گفت :تو بهترين دوست مني ازت ممنونم و صورتمو بوسيد ..

همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم


A Few Years Later
Now I sit in the pews of the church. That girl is getting married now. I watched her say "I do" and drive off to her new life, married to another man. I wanted her to be mine, but she didn't see me like that, and I knew it. But before she drove away, she came to me and said "you came!". She said "thanks" and kissed me on the cheek. I want to tell her, I want her to know that I don't want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don't know why.

چند سال بعد

روي نيمکت کليسا نشسته ام ..و اون داره ازدواج ميـــکنه ..من به اون نگاه ميکردم که بله رو ميگه  و به ســوي زندگي جديدش ميرفت...با يه مرد ديگه ازدواج کرد ..من ميخواستم که اون مال من باشه ...ولي اون اين احساس رو نداشت  و من اينو ميدونستم قبل از اين که بره به طرف من اومد و گفت ..تو هم اومدي !!!و ازم تشـکر کرد و صورتمو بوسيد

.. همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم


Funeral
Years passed, I looked down at the coffin of a girl who used to be my "best friend". At the service, they read a diary entry she had wrote in her high school years. This is what it read: I stare at him wishing he was mine, but he doesn't notice me like that, and I know it. I want to tell him, I want him to know that I don't want to be just friends, I love him but I'm just too shy, and I don't know why. I wish he would tell me he loved me! `I wish I did too...` I thought to my self, and I cried.

تشييع جنازه

سالها گذشت...داخل تابوت به دختري  نگاه کردم که يه زماني بهترين دوستم بود ....تو مراسم ترحيم .اونا دفتر خاطراتش رو که در زمان تحصيل نوشته بود خوندن ..

اون نوشته بود :من به اون خيـــره شدم و آرزو کردم که کاشــــکي مال من بود ولي او احساس منو نداشت و من خبر داشتم ..من ميخواسم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که دوست ساده باشيم ..